تبليغاتX
گوشه
 
سیاسی وادبی واجتماعی
 

ملا سه عروس داشت.فلک چرخید روزی سه عروس دور هم بودند.ملا به سرفه و عطسه وارد اتاق که عروس ها بودند وارد شد.در حین ورود یکی از عروس ها روم به دیوار گوز...

ملا هر چه از عروس ها پرسید که چه کسی گوز... است.کسی به گردن نگرفت.

ملا لحظه ای فکر کرد و رو به عروسان کرد و گفت: هر کس گوز...اگر گردن گیرد بز من را صاحب می شود.

یکی از عروسان که مرتکب آن عمل دلخواه ملا نشده بود.گفت:من بودم و بز را صاحب شد.

عروس بینوا که گوز.. بود گفت:گوز.. از من بود.بز را آن یکی صاحب شد.

  نوشته شده در  Thu 8 Mar 2012ساعت 12:23 بعد از ظهر  توسط علی  | 
شبي ملا خواب مي ديد،با كفار مي جنگد.ملا سخت مشغول كشتن كفار بود.به يكباره آسمان شكافته، و وحي نازل شد:يا نصيرالدين انا خلقي،انت قتلي.

ملا از كشتار دست كشيد.و به دليل نزول وحي در خواب دعوي پيامبري كرد.

  نوشته شده در  Sun 5 Feb 2012ساعت 6:16 بعد از ظهر  توسط علی  | 
دانه هاي برف چنان با نظم روي زمين مي افتاد و ناپديد مي شد كه احساس شگفتي ميكردم.تا به حال بارش برف با اين زيبايي در چندين سال عمر نديده بودم.سردي هوا حس نمي شد.هواي فاصله دانه هاي برف گرمي مطبوعي داشت.از آن برفها نبود كه با بادهاي سهم ناك و سوزدار همراه باشد.زير چراغ برق بارش دو چندان زيباتر مي شد.با اينكه شايد دماسنج،دماي زير صفر را نشان دهد.اما سردي احساس نمي شد.گرماي مطبوع زمستاني بود.روزي بود كه نمي خواستم به خانه برسم.دلم مي خواست هر چه بيشتر زير برف بمانم و راه بروم.زمين خيس با كفش هاي كه قطره اي آب به سوي شلوار پرتاب مي كرد.در راه كسي را نديدم كه توجهم را جلب كند،به جز صداي قران كه از بقالي محله مي آمد.سكوت دلپذير و آرامش دهنده اي هست.رگه هاي سرمه اي آسمان كم كم به سياهي مي گراييد.به خانه كه رسيدم دانه هاي برف با ظرافتي ناز گونه روي درخت مو نشسته بود.

  نوشته شده در  Sun 29 Jan 2012ساعت 5:21 بعد از ظهر  توسط علی  | 
روزي از روزها كه اوضاع وفق ميل ملا نبود.قرار شد ملا امام جماعت يكي از آبادي ها شود.

ملا روي منبر رفت و براي مردم خطابه خواند.ملا كه روزگار سختي داشت و مشوش بود.خطبه دوم را با اين جمله شروع كرد: عزيزان من شما را به تقوا توصيه ميكنم و بدانيد كه مربع زندگي سه ضلع دارد. ايمان و تقوا

  نوشته شده در  Sat 28 Jan 2012ساعت 5:59 بعد از ظهر  توسط علی  | 
چند روز پيش،يكي از ارگان ها،تعدادي از مهندسين بيكار را كه عضو آن ارگان بودند.به جلسه اي در ستاد دعوت كرد.هنگاميكه پيام متني دعوت را دريافت كردم.فكر كردم.شايد كاري جفت و جور شده تا مهندسين گرامي را صاحب كسب وكار كنند.

جلسه كه رسيدم.ديدم.زهي خيال باطل.اين همه مهندس را سرهنگ هيچ،دولت محترم نيز نمي توانند صاحب كار كنند.

سرهنگ پشت ميز قدرت:در هر جمله اي چند بار كلمه پايداري و جبهه پايداري را بر زبان مي آورد.به فكر آفتادم: اي دل غافل پايداري ورد زبان ها شده،تو نمي داني.

سرهنگ مهندسين محترمه و محترم را به شركت در انتخابات دعوت مي كرد.احساسات وطني مهندسين را سرهنگ طوري قلقلك مي داد.شايد بتواند با ين فن مهندسين بيشتري بر سر صندوق بياورد.من كه كم كم خام شده بودم.

يكي از مهندسين كه حرفهاي دلش را بلند بلند نجوا مي كرد.شنواي سخنانش بودم كه برايتان نقل مي كنم.

هان!پول نفت سر سفره ها آمد؟

با يارانه هدفمند مشكلات مالي را برطرف مي كنيم؟

چند ميليون شغل امسال در كشور ايجاد شده؟

تورم يك رقمي شده؟

با تحريم هاي غرب وشرق هر روز خود كفاتر مي شويم؟

مدينه فاضله كه سرهنگ در نظرشان بوده،ايجاد شده؟

انقلابمان را داريم به كشورهاي عربي كه تازه از خواب غفلت بيدار مي شوند صادر مي كنيم؟

انگار اوضاع وفق مراد است.

بهتره حرف سرهنگ را گوش دهم وبروم راي بدهم.

هان!اين خوبه.ديگر كاملا خام حرفهاي سرهنگ شدم.

از جلسه كه بيرون آمدم:كلمه پايداري را ذكر وار زير لب مي گفتم.

دوستي سلام كرد:در جوابش گفتم : پايداري

 

  نوشته شده در  Sat 21 Jan 2012ساعت 5:7 بعد از ظهر  توسط علی  | 
مادر یکی از دوستان در خانه اعیانی خدمتکار بود.خانه همیشه ی خدا،شلوغ و پر رفت وآمد بود.روزی ساکنان خانه به قصد سفر عزم شمال شدند.مادر در خانه تنها ماند.می خواست بخوابد،صداهای از خانه آمد.دزدان که می دانستند،مادر تنهاست،به نیت چپاول خانه ی اشرافی،دزدی آمده بودند.مادر تا صبح نخوابید.چراغ ها را روشن گذاشت.هی به این اتاق و آن اتاق سرک می کشید تا مبادا دزدان سرای اشرافی را بچاپند.صبح شد.چشمانش خواب می رفت.چاشتی خورد.زنبیل برداشت،به قصد خرید به تره باری سر خیابان رفت،سبزی خرد.اتفاقی سر راهش فال گیری جل وپلاس پهن کرده بود.زنان و دختران دورش جمع شده،از فال گیر برای باز شدن بخت خودشان و فرزندانشان دعا می گرفتند. مادر ماجرای خانه را برای فال گیر تعریف کرد. فال گیر گفت:این کاغذ را می بینی.آیت الکرسی ست.اینو هر شو می خونی،فوت می کنی توی اتاقها. مادر با خیال آسوده آیه را گرفت.بعد خرید،عازم خانه شد.شب هنگام خواب ،باز صدای دزدان آمد. از خواب بیدار شد.آیه را برداشت.تازه یادش آمد.سواد خواندن ندارد.هرچه زور زد،نتوانست بخواند.یادش آمد.فال گیر گفته بود:آیت الکرسی.تلفظ آیه برایش سخت آمد.مادر به هر آتاقی می رسید،در را باز می کرد و می گفت: کرسی به کرسی،کرسی به کرسی. درون آتاق فوت می کرد.تا صبح دنج خوابید.صبح از خواب بیدار شد،دید جل الخالق اسباب و آثاثیه را برده اند.
  نوشته شده در  Tue 26 Jul 2011ساعت 8:12 بعد از ظهر  توسط علی  | 
بالای سفره نشسته،لقمه نانی در دهان داشت.دانه های اشک از چشم راست سرازیر می شد،تا چین گونه هایش ادامه  می یافت.با دست اشک از گوشه چشمانش پاک کرد تا نفهمند،پدر گریه می کند.طاقت نیاورد.

زنش گفت:مرد،چرا گریه می کنی؟ اخر اولاد آدم وفا ندارد.

پدر:اولادی که دستش را روی پدرش باز کند،بختش کور می شود.انشاء الله بختت کور هست.من هم کاش می مردم،این روز را نمی دیدم.

پدر از سر سفره بلند شد به بسر بزرگ که لقمه در گلویش گیر کرده بود، گفت: تو هم صبحانه ات را کوفت کن.پا شو برو بیرون. جمعه ست.برو با دوستانت یللی تللی.

پسر کوچک دو هفته بعد کنکور داشت.خودکار را لای کتاب گذاشت و غمگین،با گونه های آویزان به آتاق نشیمن رفت.

 

  نوشته شده در  Sun 24 Jul 2011ساعت 6:27 بعد از ظهر  توسط علی  | 

انگار ناف مان را با هم بریده اند.حال غریبی که داریم،حال وحوصله درست و حسابی برای گپ زدن نداریم.بهترین جا راه آهن است.تفریح مان روی تراورس و ریل ها،راه رفتن با چند نخ سیگار است.

مواقعی که اعصاب مان بد جور خورد هست،سیگار پشت سیگار دود می کنیم.یا چند سنگ به تیرهای راه اهن پرتاب می کنیم.با برخورد سنگها به تیرها،بازتاب صدای  تیرها،حال مان را جا می آورد،با آن که صدای دلخراشی دارد.

خیلی شده هست،با زدن سنگ به تیرها،فحش و ناسزا شنیده ایم.

بعد در جایی که به آن آهن ربا می گوییم.می نشینیم و در ساعتی یک دل سیر با هم درد و دل می کنیم.

اخر سر با تمام شدن گپ،آهی از ته دل می کشم.انگار همه دردم را آهن ربا جذب کرده است.

خالی از درد و آلام.

روی تراورس و ریل راه می رویم تا خانه برسیم.

روی تراورس که راه می روم،به این فکر میکنم.آیا با تمام شدن تراورس ها،زندگی نیز تمام می شود.

کافی ست روی تراورس ها راه بروی تا جریان زندگی را در حال درک کنی و به عقب برگردی و گذشته را ببینی.

  نوشته شده در  Fri 22 Jul 2011ساعت 11:58 قبل از ظهر  توسط علی  | 
حیدر از بازار کفش فروشان رد می شد.مردی را دید روی زمین نشسته و پسر کوچکی در آغوشش خواب بود. به او رسید. نگاه دقیقی انداخت.محمد بود.                                                                  حیدر:سلام محمد.چه خبر؟ چرا اینجا نشسته ای؟                                                                       محمد: سلام حیدر.با عیال و بچه ها بازار آمدیم.برای زهرا و مهدی کفش بخریم. از بس خسته بودم،حوصله راه رفتن نداشتم.گفتم شما بروید خریدتان را بکنید،بعد خرید،اینجا بیایید تا برویم.             حیدر با دستانی نرم به دستان تاول زده محمد که احساس زبری به دستش می داد،دست داد و گفت:شنیدم مادرت ناخوش،احوال است.خدا بد ندهد.جای نگرانی که نیست.                                       محمد: پزشک گفته سل دارد.بعد شش ماه دارو خوردن شاید بهبود یابد.                                          حیدر: انشاءالله چیزی نیست.خودش درد داده،درمان هم می دهد.                                                   حیدر از محمد خداحافظی کرد.محمد همچنان وسط بازار کفش فروشان بچه در آغوش نشسته بود.

 

 

  نوشته شده در  Wed 20 Jul 2011ساعت 7:33 بعد از ظهر  توسط علی  | 
روزی نیست در مطبوعات و رسانه چشمی اندازیم و چشمان به کلمه جریان نیفتد.جریان ها متنوع هست.

جریان اصولگرا:کارشان چنان که از نامشان پیداست،از روی اصول است.فساد مالی هم داشته باشند.

چون کارشان از روی اصول است.دم به تله نمی دهند.مگر عده ای قلیل که گاو پیشانی سفید هستد.

جریان اصلاحات:جریان از همان سالی که شروع شد و تا الان که ادامه دارد.اینان اصلاح طلب بوده اند.

ولی اصلاح نشده اند.به همین خاطر هم امیدی به اصلاحشان نیست.

جریان فتنه:اینان کارشان تازه شروع شده است و چند سالی هست که فتنه زده هستد.فتنه در معانی متفاوت

متفاوت است و یکی از معانی فتنه به دام عشق افتادن است.پس نتیجه می گیریم فتنوی ها،آدم های عشقی

هستد و آدم عشقی به درد سیاست نمی خورد.

جریان انحرافی:این جریان هم به راست و هم به چپ انحراف دارد و اصولا هر راهی را می رود انحراف

پیدا می کند.در جریان همه چیز انحرافی است.مکتب جریان انحرافی است.پول جریان از راه انحرافی به

دست می آید و الی آخر

  نوشته شده در  Fri 15 Jul 2011ساعت 11:49 قبل از ظهر  توسط علی  |